چرا باورت نشد...؟
چرا باورت نشد من که برات ميمردم
من که هميشه قسم جون تورو ميخوردم
چرا باورت نشد که عمرو زندگيمي
تويه خلوت شبام تويي که هم نشيني
چرا باورت نشد بي تو دارم ميميرم
گل باغ عشقتو از تو نگات مي چينم
چرا باورت نشد که بي تو خيلي تنهام
به هر کجا که رفتم تو بودي تويه رويام
چرا باورت نشد تو عشق آخريني
ميون آدمکا تويي که بهتريني
چرا باورت نشد تو بودي عمر و جونم
هنوزم به خاطرت شبا تا صبح مي خونم
چرا باورت نشد ؟؟؟........
چرا باورت نشد مي خوام که با تو باشم
حتي نشد يه لحظه ام از ياد تو جدا شم
چرا باورت نشد من عاشق تو بودم
مي خوام همه بدونن هيچوقت پيشت نبودم
چرا باورت نشد تو التماس چشمام ببين چقدر دوست دارم
بيا ببين چه تنهام..............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۲ ب.ظ توسط سپیده
|
این وبلاگ ، می کوشد در حد توان و به قدر سهم خود از دنیای مجازی ، شاید پنجره ای شود هرچند کوچک به دنیای بزرگ و روشن و زیبای ذوق و معرفت ایرانیان به هنر و ادب . و می کوشیم به یاری نثر و نظم و تصویر ، یاد همه زنان و مردانی را گرامی بداریم که در وادی پاکی ها ، روشنائی ها ، نیکی ها ، مهربانی ها و زیبائی ها رهسپردند و در طول هزاره های پرافتخار تاریخ ایران زمین ، الفبای عشق به وطن را ، عارفانه مشق کردند .