گفته اند که ...

 

گفته اند که ...

عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب .

اما هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم !

Lovely heart

 

Lovely heart

 

شب فراق تو هر شب که هست یلداییست

 

زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست

که از خدای بر او نعمتی و آلاییست

هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر

نیافتست اگرش بعد از آن تمناییست

هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگربار

برای خود نفسی می‌زند نه بس راییست

نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی

نه عارفست که هر روز خاطرش جاییست

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود

به اضطرار توان بود اگر شکیباییست

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

شب فراق تو هر شب که هست یلداییست

خلاص بخش خدایا همه اسیران را

مگر کسی که اسیر کمند زیباییست

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی

حکیم را که دل از دست رفت شیداییست

ولیک عذر توان گفت پای سعدی را

در این لجم چو فروشد نه اولین پاییست

 

 

دوست دارم هرشب ، شب یلدا باشد

 و هرشب یلدا ، در کنار تو باشم .

برای قلب شکسته ام . . .

اشکی که هرگز دیده نشد . . .

خدانگهدار عزیزم

خدانگهدار عزيزم اما نميشه باورم / توي چشام نگاه نکن اين لحظه هاي آخرم

آخه چطور دلم بياد / چشماتو گريون ببينم . . .


ميرم ولي اين و بدون / چشم انتظارت ميشينم

ميرم ولي گريه نکن / نذار از عشقت بميرم

اگر توو اوج بيکسي / با عکست آروم بگيرم . . .


ميرم ولي بدون يکي / خيلي تو رو دوست داره

يکي که از دوريه تو / سر به بيابون ميزنه

خدانگهدار عزيزم / خدانگهدار عزيزم

دارم ميرم از اين ديار / اينجا کسي منو نخواست

تو هم منو تنها بذار
.

اينجا غريب بودم ولي /هيچکي نپرسيد از کجاس

مسافرم بايد برم/گريه نکن خدا نخواست

دوسم نداشتي اما من /عادت کردم به بودنت

غريب بودم نا مردما تورو ازم ربودنت

ميرم ولي بدون فقط

تويي دليل بودنم....

چرا باورت نشد...؟

چرا باورت نشد من که برات ميمردم
من که هميشه قسم جون تورو ميخوردم
چرا باورت نشد که عمرو زندگيمي
تويه خلوت شبام تويي که هم نشيني
چرا باورت نشد بي تو دارم ميميرم
گل باغ عشقتو از تو نگات مي چينم
چرا باورت نشد که بي تو خيلي تنهام
به هر کجا که رفتم تو بودي تويه رويام
چرا باورت نشد تو عشق آخريني
ميون آدمکا تويي که بهتريني
چرا باورت نشد تو بودي عمر و جونم
هنوزم به خاطرت شبا تا صبح مي خونم
چرا باورت نشد ؟؟؟........
چرا باورت نشد مي خوام که با تو باشم
حتي نشد يه لحظه ام از ياد تو جدا شم
چرا باورت نشد من عاشق تو بودم
مي خوام همه بدونن هيچوقت پيشت نبودم
چرا باورت نشد تو التماس چشمام ببين چقدر دوست دارم
بيا ببين چه تنهام..............


 

یاور همیشه مومن

ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی



یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم


وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی


یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت.

شاعر : ايرج جنتی عطائی


یار آسمانی من !!

خدایا خیلی تنهام !

 

 

من مات تصویر توام

منو درگیر خودت کن     

             تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هر شب من   

                با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد    

               سمت طوفان تو می رم
منو درگیر خودت کن 

                  بلکه آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم    

               مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه من

                   پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن   

                با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار   

                من مات تصویر توام
با من غریبگی نکن 

                  با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار    

               من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه 

                  با تو شب شکل یه رویاست
آخرین نقطه دنیا     

              تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هر روز     

             من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودت کن   

                تا تو رو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم       

            مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه من   

                پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن   

                با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار    

               من مات تصویر توام
با من غریبگی نکن  

                 با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار   

                من مات تصویر توام 
                       من مات تصویر توام

لبخند

"بياييد لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخی از دنيا"

خودت باش  . . .

 
با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی , مهربان باش و دوست بدار،
. . . شاید فردایی نباشد. . . !!


خودت باش ,
و خودت را آنگونه كه هستی دوست بدار.
حتی اگر مجبور باشی برای خود بودن بهای سنگینی بپردازی,
این بها را بپرداز و خودت باش!

آب نطلبیده

از باغ می برندچراغانی ات کنند

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

  تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

   این بار می برند که زندانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

  از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

فاضل نظری

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش!

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش!


این وزن آواز من است


عشقی که گرم وشدید است


زود می سوزد وخاموش می شود


من سرمای تو را نمی خواهم


ونه ضعف یا گستاخی ات را


عشقی که دیر بپاید


شتابی ندارد


گویی که برای همه عمر،وقت دارد.


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است


اگر مرا بسیار دوست بداری


شاید حس تو صادقانه نباشد


کمتر دوستم بدار


تا عشقت ناگهان به پایان نرسد


من به کم هم قانعم


واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد


من راضی ام


دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش


این وزن آواز من است


بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!


ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم


تا زمانی که زندگی باقی است


هرگز تو را فریب نمی دهم


چه اکنون وچه بعد ازمرگ


همیشه با تو صادق خواهم ماند

 

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است


عشق پایدار ،لطیف وملایم است


ودر طول عمر، ثابت قدم


با تلاش صادقانه


چنین عشقی به من هدیه کن


ومن با جان خود


از آن نگهداری خواهم کرد


در خشکی یا دریا


در هرجا ودر آب وهوا


عشق پایدار، ثابت وهمیشگی است


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است همان گونه که وزن زندگی است.

 

جای خالی باران !

 

 

نخستین پادشاه ایران

نخستین پادشاه ایران دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد

بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند .
دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت .
دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم .


یاسمین آتشی

غروب در صحرا

 

چه بستنی خوش مزه ای

 

 

غروب دریا

 

 

به موازات عشق

 

 

درس تیرداد پادشاه ایران

 

درس تیرداد پادشاه ایران

پس از آنکه سپاهیان تیرداد پادشاه ایران ، ارتش یونان را به عقب راند و سلوکوس فرمانروای آنها را به بند کشید در شهر صددروازه ( دامغان امروزی ) بخاطر این پیروزی ارزشمند جشن و پای کوبی بزرگی برپا شد . در میان بزم اشک دوم دید گروهی تن پوش رزم آوران شکست خورده یونانی را بر تن نموده و مردم را می خندانند . پادشاه ایران دستور داد آنها را گرفته و در بند بیندازند . آن شب فرمانروای ایران به مردم گفت : فرزندان ما جانانه جنگیدند و در راه ایران کشته شدند جنگجویان یونانی هم مسخره نبودند و اگر می توانستند یک ایرانی را هم زنده نمی گذاردند آنها به خاطر کشورشان کشته شدند و ما پیروز . خندیدن بر سپاه در هم شکسته آنها در خوی ما نیست .
ارد بزرگ متفکر فرهیخته کشورمان می گوید : فرومایگان پس از پیروزی ، همآورد شکست خورده خویش را به ریشخند می گیرند .

پس از سه روز به فرمان پادشاه ایران گروهی که در بزم دستگیر شده بودند آزاد گشتند . و این رسم نیک برای آیندگان سرزمین پاک ایران باقی ماند .

یک آسمان عشق

عشق ، دین من است

عشق ، دین من است

بدون تو نمی توانم زندگی کنم . جز دیدار تو همه چیزرا فراموش کرده ام . انگار زندگی ام در اینجا به پایان رسیده است .دیگر چیزی نمی بینم . مرا درخود ذوب کرده ای .

حس می کنم در حال متلاشی شدن هستم . همیشه درحیرت بودم که چطور افرادی به خاطر دین شهید می شوند و از فکر آن ، بدنم به لرزه می افتاد . اما دیگر نمی لرزم . من هم می توانم به خاطر دینم شهید شوم . عشق ، دین من است . می توانم بخاطر آن بمیرم . می توام بخاطر تو بمیرم . کیش من ، کیش مهراست و تو ، تنها اعتقاد من هستی . تو مرا با نیروئی که توان مقابله با آن را ندارم ، افسون کرده ای .

باران !‌ سرود دیگری سر کن

  باران !‌ سرود دیگری سر کن
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست
اما تو می دانی که در این شب
دیوارهای خسته را
تاب شنیدن نیست
من نیز می دانم که یاران شقایق را
دستی به نفرین
از ستاک صبح پرپر کرد
من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را
در گوش بیداران مکرر کرد
اما نمی گویم
دیگر نخواهد رست در این باغ
خونبرگ آتشبوته ای
چون قامت یاد شهیدانش.
یا گل نخواهد داد
پیوند دست نا امیدانش
باران !‌ سرود دیگری سر کن!
شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است
ترجیع محزون تو
امشب نیز
چون ترجیع دوشین است
شعری به هنجاری دگر بسرای
آوای خود را پرده دیگر کن
باران ! سرود دیگری سر کن!



"محمدرضا شفیعی کدکنی"

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 
مهدی اخوان ثالث

« رسيد مژده ، كه ايام غم نخواهد ماند! »

درآمد از در ، خندان لب و گشاده جبين ،

كـنـار من بنشست و غـبـار غم بنشاند

فشرد حافظ محبوب را به سينه خويش

دلم به سينه فرو ريخت! ‌« تا چه خواهي خواند! »

به ناز ، چشم فرو بست و صفحه‌اي بگشود ،

ز فرط شادي كوبيد و پاي و دست فشاند!

مرا فشرد در آغوش و خنده‌اي زد و گفت :

« رسيد مژده ، كه ايام غم نخواهد ماند! »

هزار بوسه زدم بر ترانه استاد

هزار بار بر آن روح پاك ، رحمت باد

فریدون مشیری

كجاست بيرق گل رنگ آسماني عشق

 
من آن ستاره شب سوز بي سر آغازم
كه در مدار زمين نيست جاي پروازم

غروب سرخ من آن جاودانه مي داند
كه ديده صبح نخستين، طلوع آغازم

حصار خاكي تن بشكنم اگر روزي
ز بام عرش برآيد طنين آوازم

درين هزاره خونين، سمند سبز خيال
به عرصه اي كه ندارد كرانه مي تازم

كجاست بيرق گل رنگ آسماني عشق
كه بر بلندي فريادها برافرازم

مرا به كشتي خون بر نشانده موج جنون
كه در كناره خورشيد لنگر اندازم

فروغ مهر دل از آسمان جان سر زد
كه آفتاب برآمد ز طور اعجازم

نصر الله مردانی

من مست و تو دیوانه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ میشد ومژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی توتسخرزدوگفت
ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

مولانا

می نویسم نامت را

 

بر روی دفتر های مشق ام/ بر روی درخت ها و میز تحریرم / بر برف و بر شن/

می نویسم نامت را. /

روی تمام اوراق خوانده /بر اوراق سپید مانده / سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر/

می نویسم نامت را./

بر تصاویر فاخر/ روی سلاح جنگیان/ بر تاج شاهان 

می نویسم نامت را. /

بر جنگل و بیابان / روی آشیانه ها و گل ها/ بر بازآوای کودکیم 

می نویسم نامت را. 

بر شگفتی شبها/ روی نان سپید روزها/ بر فصول عشق باختن /

 می نویسم نامت را./

بر ژنده های آسمان آبی ام/ بر آفتاب مانده ی مرداب / بر ماه زنده ی دریاچه/

می نویسم نامت را. 

روی مزارع ، افق/ بر بال پرنده ها/ روی آسیاب سایه ها/

می نویسم نامت را. 

روی هر وزش صبحگاهان/ بر دریا و بر قایقها/ بر کوه از خرد رها/

 می نویسم نامت را. 

روی کف ابرها/ بر رگبار خوی کرده/ بر باران انبوه و بی معنا/

می نویسم نامت را. 

روی اشکال نورانی/ بر زنگ رنگها/ بر حقیقت مسلم/

می نویسم نامت را. 

بر کوره راه های بی خواب/ بر جاده های بی پایان / بر میدان های از آدمی پُر/

می نویسم نامت را. 

روی چراغی که بر می افروزد/ بر چراغی که فرو می رود/ بر منزل سراهایم/

می نویسم نامت را. 

بر میوه ی دوپاره/ از آینه و از اتاقم/ بر صدف تهی بسترم/

می نویسم نامت را. 

بر آستان درگاه خانه ام/ بر اشیای مأنوس/ بر سیل آتش مبارک/

می نویسم نامت را. 


بر هر تن تسلیم/ بر پیشانی یارانم/ بر هر دستی که فراز آید/

می نویسم نامت را. 

بر معرض شگفتی ها/ بر لبهای هشیار/ بس فراتر از سکوت/

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم/ بر فانوس های به گِل تپیده ام/ بر دیوار های ملال ام/

می نویسم نامت را. 

بر ناحضور بی تمنا/ بر تنهایی برهنه/ روی گامهای مرگ/

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته/ بر خطر ناپدیدار/ روی امید بی یادآورد/

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای/ از سر می گیرم زندگی/ از برای شناخت تو/

من زاده ام/ تا بخوانمت به نام: آزادی.